![]() |
![]() |
|
| البوم عکسهای شخص حقیقی |
|
ساعت 3 شب بود كه صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار كرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار كردی؟ مادر دوستت دارم {درس بگیرید دوستان} |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 13:57 توسط علیرضا |
|
|
سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟ هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 13:48 توسط علیرضا |
|
|
دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود . با قرمز نوشتم که بدونید دل ما پسرها از دست شما خونه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 13:42 توسط علیرضا |
|
تا داشته ام فقط تورا داشته ام با یاد تو قد و قامت افراشته ام بوی صلوات می دهد دستانم از بس که گل محمدی کاشته ام ********************* چشم تورا اگر چه خمار آفریده اند آمیزه ای ز شور و شرار آفریده اند از سرخی لبان تو ای خون آتشین نار آفریده اند ..... انار آفریده اند یک قطره بوی زلف ترت را چکانده اند در عطر دان ذوق و بهار آفریده اند مانند تو که پاک ترینی فقط یکی مانند ما هزار هزار آفریده اند دستم نمی رسد به تو ای باغ دوردست از بس حصار پشت حصار آفریده اند این است ... نسبت تو و این روزگار یأس آیینه ای میان غبار آفریده اند |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 21:38 توسط علیرضا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 16:26 توسط علیرضا |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 16:20 توسط علیرضا |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 12:30 توسط علیرضا |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 16:43 توسط علیرضا |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 12:44 توسط علیرضا |
|
|
... امشب مرا به وسعت ناگــفته ها ببر ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 17:54 توسط علیرضا |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 13:43 توسط علیرضا |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 22:16 توسط علیرضا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چقدر دوست داشتم يک نفر از من مي پرسيد: چرا نگاه هايت انقدر غمگين است؟! چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است؟! اما افسوس...
هيچ کس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره اري با تو هستم با تويي که از کنارم گذشتي و حتي يک بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است؟ |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 بهمن 1387 مرداد 1387 تیر 1387 مهر 1386 شهریور 1386 |
| پیوندها |
|
دانلود آهنگهای رپ جدید و ایرانی 2009 چشمان سیاه مجموعه عکس و فیلم از روح و جن سنگ شفا دهنده طنزوخنده عکس بازیگران ایرانی و خارجی مهسا فال قهوه |
|
RSS
|